خرید بک لینک
...شکلی دیگر از زندگی است این بی‌شکلِ نام‌ناپذیر؛ رضا به کمترین‌ها چرا که پذیرفته‌ای سهم بیشتری کنار گذاشته نشده. که اگر سقف است، همین اتاق کوچک خوب است، اگر حسِ زنده بودن است که نورِ بی‌رمق صبح‌ها هنوز می‌تواند چشم را بزند...زندگی تمامِ تلاشش را می‌کند اگرچه کج و معوج از روزنی وارد شود و من صیادِ بارقه‌های نور شده‌ام! اگرچه گذرا و اگرچه دروغین!جزئیات بیشتر درباره ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: tenesiv تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 12:32

من بدخوابم و این موضوع را اندک نزدیکانم می‌دانند. میزان کورتیزول در بدن من آنقدر بالاست که وقتِ خواب در خود مچاله می‌شوم و دست‌ و پاهایم بدل به زائده‌های سنگینی می‌شوند که نمی‌دانم با آن‌ها چه کنم! آنقدر غلت می‌زنم و از ...نمی‌دانم اولین‌بار که صدای شما را شنیدم کِی بود! دوست دارم تصور کنم اولین بار *کتاب شب* را از رادیوی ماشینِ حبیب احمدی و در جاده شنیدم. زمانی که نورِ پیکانِ آقای احمدی تاریکی جاده را می‌شکافت و با سرعت پیش می‌رفت، شما قصه می‌خواندید و با آن صدای شگفت‌انگیز که هر حرف و صدا را وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: tenesiv تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 12:32

بله هرکس گرفتاری‌هایی برای خود دارد که به قامتِ خود او بریده‌اند! مثلا گرفتاری من زخم روی مچ دست راستم است، زخمی که به گمانم سه هفته‌ی پیش، همان عصر جمعه که پیراهن سفید به تن داشتم و امیدهایی در دل، تازه بود و امروز از آن زخم فقط ردی محو باقی مانده است! بگذارید بگویم هیچ وقت سکوت به این اندازه برازنده‌ام نبود! هیچ وقت فراموشی را خوش نمی‌داشتم! هیچ وقت عامدانه چشم به روی جزئیات نمی‌بستم! باید اعتراف کنم که دیگر در جستجوی زمان از دست رفته نیستم! ردِ زخمم چیزی را در من برنمی‌انگیزد؛ دل‌تنگ نمیشومادامه مطلب

برچسب: نویسنده: tenesiv تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 12:32

آنِت شیفته‌ی زندگی است، در نامرادی به دنبال معنی است و هیچ نمی‌خواهد از زندگی دست بکشد. او عشق را می‌شناسد و ظرفیت بالایی در مهر ورزیدن دارد با این حال در عشق هویت خود را فراموش یا در دیگری حل نمی‌کند! آنِت می‌داند که عش... پ‌ن: به یاد فروغ که می‌گفت:من این جزیره‌ی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر داده‌امو تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: tenesiv تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 12:32

بارها برای ملاقات با تکه‌هایی پراکنده از خود، به سریال دوستِ نابغه‌ی من یا همان (My Brilliant Friend) رجوع کرده‌ام. در جهان داستان آن می‌توانم منِ عاصی، منِ غمگین، منِ حسود، منِ عاشق، منِ ترسو، منِ مشتاق و منِ سرگشته را ...می‌دانم به شکلی توأمان، رگه‌هایی از لی‌لا و لنو در وجودم وول می‌خورد؛ اندکی از دریافتِ بی‌واسطه‌ی لی‌لا را در وجودم می‌بینم، اما جسارتش را نه. این‌جاست که لنو در من سر برمی‌آورد و با حسرت به بی‌پرواییِ لی‌لا خیره می‌شود. از وجودِ عاصیِ لی‌لا، عشق و نفرتِ بی‌مهابایش را در خود دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: tenesiv تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 12:32

شاید نفرت ورزیدن آخرین راهِ نگاه داشتن چیزی باشد که دیگر نمی‌توانم دوستش بدارم! شاید هم دیواری باشد میان من و جهان. حائلی که اجازه نخواهد داد نسبت به جهان گشوده باشم! راستش دیگر در پنهان کردن لکه‌های تاریکِ وجودم فضیلتی ...

تاریکی می‌تازد به پیش ...

پ‌ن: وقتی دیگر نمی‌توانم دوست بدارم، نفرتِ من از چه چیزی محافظت خواهد کرد؟

برچسب: نویسنده: tenesiv تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 12:32

تمرین ِ مدارا



مادر ِندا امروز مُرد و من فهمیدم هیچ فالگیری راست نمی‌گوید! همین پریشب بود که فرنی را با شیره‌ی انگور درست کردم و تا خودِ بیمارستان خوشبینانه به حرف‌های آن رمالِ لکاته فکر کردم! دیگر تمام شد! پس رختِ مشکی به تن کردم، رفیقم را تنگ در آغوش گرفتم، سیگاری برایش روشن کردم، بسیار گریستم و کارهای مربوط به بزرگسالان را به بهترین شکلِ ممکن انجام دادم. پ.ن: باید امشب از میم بخواهم از پشت تلفن برایم تار بنوازد تا آسوده بخوابم.

برچسب: نویسنده: tenesiv تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 12:32

صفحه بندی