...شکلی دیگر از زندگی است این بیشکلِ نامناپذیر؛ رضا به کمترینها چرا که پذیرفتهای سهم بیشتری کنار گذاشته نشده. که اگر سقف است، همین اتاق کوچک خوب است، اگر حسِ زنده بودن است که نورِ بیرمق صبحها هنوز میتواند چشم را بزند...زندگی تمامِ تلاشش را میکند اگرچه کج و معوج از روزنی وارد شود و من صیادِ بارقههای نور شدهام! اگرچه گذرا و اگرچه دروغین!جزئیات بیشتر درباره ...
برچسب:
نویسنده: tenesiv
من بدخوابم و این موضوع را اندک نزدیکانم میدانند. میزان کورتیزول در بدن من آنقدر بالاست که وقتِ خواب در خود مچاله میشوم و دست و پاهایم بدل به زائدههای سنگینی میشوند که نمیدانم با آنها چه کنم! آنقدر غلت میزنم و از ...نمیدانم اولینبار که صدای شما را شنیدم کِی بود! دوست دارم تصور کنم اولین بار *کتاب شب* را از رادیوی ماشینِ حبیب احمدی و در جاده شنیدم. زمانی که نورِ پیکانِ آقای احمدی تاریکی جاده را میشکافت و با سرعت پیش میرفت، شما قصه میخواندید و با آن صدای شگفتانگیز که هر حرف و صدا را و
برچسب:
نویسنده: tenesiv
بله هرکس گرفتاریهایی برای خود دارد که به قامتِ خود او بریدهاند! مثلا گرفتاری من زخم روی مچ دست راستم است، زخمی که به گمانم سه هفتهی پیش، همان عصر جمعه که پیراهن سفید به تن داشتم و امیدهایی در دل، تازه بود و امروز از آن زخم فقط ردی محو باقی مانده است!
بگذارید بگویم هیچ وقت سکوت به این اندازه برازندهام نبود! هیچ وقت فراموشی را خوش نمیداشتم! هیچ وقت عامدانه چشم به روی جزئیات نمیبستم! باید اعتراف کنم که دیگر در جستجوی زمان از دست رفته نیستم! ردِ زخمم چیزی را در من برنمیانگیزد؛ دلتنگ نمیشوم
برچسب:
نویسنده: tenesiv
آنِت شیفتهی زندگی است، در نامرادی به دنبال معنی است و هیچ نمیخواهد از زندگی دست بکشد. او عشق را میشناسد و ظرفیت بالایی در مهر ورزیدن دارد با این حال در عشق هویت خود را فراموش یا در دیگری حل نمیکند! آنِت میداند که عش...
پن: به یاد فروغ که میگفت:من این جزیرهی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر دادهامو تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد
برچسب:
نویسنده: tenesiv
بارها برای ملاقات با تکههایی پراکنده از خود، به سریال دوستِ نابغهی من یا همان (My Brilliant Friend) رجوع کردهام. در جهان داستان آن میتوانم منِ عاصی، منِ غمگین، منِ حسود، منِ عاشق، منِ ترسو، منِ مشتاق و منِ سرگشته را ...میدانم به شکلی توأمان، رگههایی از لیلا و لنو در وجودم وول میخورد؛ اندکی از دریافتِ بیواسطهی لیلا را در وجودم میبینم، اما جسارتش را نه. اینجاست که لنو در من سر برمیآورد و با حسرت به بیپرواییِ لیلا خیره میشود. از وجودِ عاصیِ لیلا، عشق و نفرتِ بیمهابایش را در خود د
برچسب:
نویسنده: tenesiv

شاید نفرت ورزیدن آخرین راهِ نگاه داشتن چیزی باشد که دیگر نمیتوانم دوستش بدارم! شاید هم دیواری باشد میان من و جهان. حائلی که اجازه نخواهد داد نسبت به جهان گشوده باشم! راستش دیگر در پنهان کردن لکههای تاریکِ وجودم فضیلتی ...
پن: وقتی دیگر نمیتوانم دوست بدارم، نفرتِ من از چه چیزی محافظت خواهد کرد؟
برچسب:
نویسنده: tenesiv
برچسب:
نویسنده: tenesiv