...
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/6 | ساعت: 12:32
...شکلی دیگر از زندگی است این بیشکلِ نامناپذیر؛ رضا به کمترینها چرا که پذیرفتهای سهم بیشتری کنار گذاشته نشده. که اگر سقف است، همین اتاق کوچک خوب است، اگر حسِ زنده بودن است که نورِ بیرمق صبحها هنوز میتواند چشم را بزند...زندگی تمامِ تلاشش را میکند اگرچه کج و معوج از روزنی وارد شود و من صیادِ ب...
تنها صداست صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/6 | ساعت: 12:32
من بدخوابم و این موضوع را اندک نزدیکانم میدانند. میزان کورتیزول در بدن من آنقدر بالاست که وقتِ خواب در خود مچاله میشوم و دست و پاهایم بدل به زائدههای سنگینی میشوند که نمیدانم با آنها چه کنم! آنقدر غلت میزنم و از ...نمیدانم اولینبار که صدای شما را شنیدم کِی بود! دوست دارم تصور کنم اولین بار...
به تماشای چشم های بسته ...
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/6 | ساعت: 12:32
بله هرکس گرفتاریهایی برای خود دارد که به قامتِ خود او بریدهاند! مثلا گرفتاری من زخم روی مچ دست راستم است، زخمی که به گمانم سه هفتهی پیش، همان عصر جمعه که پیراهن سفید به تن داشتم و امیدهایی در دل، تازه بود و امروز از آن زخم فقط ردی محو باقی مانده است! بگذارید بگویم هیچ وقت سکوت به این اندازه برازن...
جان شیفته
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/6 | ساعت: 12:32
آنِت شیفتهی زندگی است، در نامرادی به دنبال معنی است و هیچ نمیخواهد از زندگی دست بکشد. او عشق را میشناسد و ظرفیت بالایی در مهر ورزیدن دارد با این حال در عشق هویت خود را فراموش یا در دیگری حل نمیکند! آنِت میداند که عش... پن: به یاد فروغ که میگفت:من این جزیرهی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجا...
من نمی خواهم ناپدید شوم
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/6 | ساعت: 12:32
بارها برای ملاقات با تکههایی پراکنده از خود، به سریال دوستِ نابغهی من یا همان (My Brilliant Friend) رجوع کردهام. در جهان داستان آن میتوانم منِ عاصی، منِ غمگین، منِ حسود، منِ عاشق، منِ ترسو، منِ مشتاق و منِ سرگشته را ...میدانم به شکلی توأمان، رگههایی از لیلا و لنو در وجودم وول میخورد؛ اندکی ا...
تاریکی می تازد به پیش ...
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/6 | ساعت: 12:32
شاید نفرت ورزیدن آخرین راهِ نگاه داشتن چیزی باشد که دیگر نمیتوانم دوستش بدارم! شاید هم دیواری باشد میان من و جهان. حائلی که اجازه نخواهد داد نسبت به جهان گشوده باشم! راستش دیگر در پنهان کردن لکههای تاریکِ وجودم فضیلتی ... پن: وقتی دیگر نمیتوانم دوست بدارم، نفرتِ من از چه چیزی محافظت خواهد کرد؟
تمرین مدارا
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/6 | ساعت: 12:32
تمرین ِ مدارامادر ِندا امروز مُرد و من فهمیدم هیچ فالگیری راست نمیگوید! همین پریشب بود که فرنی را با شیرهی انگور درست کردم و تا خودِ بیمارستان خوشبینانه به حرفهای آن رمالِ لکاته فکر کردم! دیگر تمام شد! پس رختِ مشکی به تن کردم، رفیقم را تنگ در آغوش گرفتم، سیگاری برایش روشن کردم، بسیار گریستم و کار...